![]() |
![]() |
![]() |
خروس خون بود که از خونه زد بیرون. به دشت که رسید آفتاب روی گندمزار پهن شده بود. خوشه های گندم توی آهنگ باد می رقصیدن و به تیزی داس بوسه می زدن. غروب که شد گونی پر از گندمش رو به دوش کشید تا به آسیاب ببره. توی راه نگاهشو به جاده دوخت و بدون توجه به اقر بخیر همسایه ها به راه خودش ادامه داد. پیش خودش کاسه ی چه کنم چه کنم دراز کرده بود که با این یه گونی کجای شکم شیش سر عایله رو پر کنم. هر چی میرفت خسته تر میشد و احساس نمی کرد که هرچی خسته تر میشه بارشم سبک تر. به آسیاب که رسید. گونی گندمو زمین گذاشت. اما... دریغ از یه دونه ی ناقابل. گونی سوراخ بود و تمام راه پر شده بود از ناشکری های آقا.
قضیه از این قراره که روحیه ی آدم هم مثل همین دونه های گندم می مونه. اگه یه موضوعی تو زندگی ناراحتت کرد بدون کیسه ی روحیه ات سوراخ شده. دستتو بگیر زیرش تا نریزه. غصه ی فردا رو هم نخور خدا بزرگه. فردا صبح کیسه ات پر شد محکم بیخشو بچسب.




